تبليغاتX
بر بال شاپرک ها
 

به دخترک نگاه کرد ... اشک تو چشمان دخترک جمع شده بود ... بغض سنگینی ازارش میداد

نگاه  افسرده دخترک امونش رو برید ... سنگ تو دستاش رو محکم فشرد ... با فریادی از ته دل

سنگ رو پرت کرد ... چهره دخترک هزار تکه شد ... وحشت زده به زمین خیره شد ... زمین به طرز

ازار دهنده ای چشمک میزد ... با درماندگی روی دو زانویش افتاد ... حالا دیگه خورده شیشه ها هم

به او  می خندیدن ... افکارش بهم ریخته بود ... احساس پوچی میکرد ... احساس دور شدن از خود !

حتی شهامت نگاه کردن به آینه را نیز نداشت ... از دیدن خودش در آینه احساس عذاب میکرد  !

او به نفرتی دیوانه وار مبتلا شده بود ... نفرت از خود !

TinyPic image

                                             

+ نوشته شده در  ساعت 1:32  توسط م ل ی ح ه   | 



 

 روشنایی چراغ های خیابان خوشامدگوی گرم سرمای شبانه ای بود که داشت از راه می رسید انحنای نیمکت پارک با ستون فقرات خسته اش اشنا بود . پتوی پشمی دور شانه هایش پیچیده شده بود و ارامش بخش بود و یک جفت کفشی که امروز در میان زباله ها پیدا کرده بود کاملا اندازش بودن فکر کرد

خدایا زندگی چقدر خوبه ...

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:10  توسط م ل ی ح ه   | 



                                                              

سلام ...

تا حالا شده زبونتون رو گاز بگیری بعد دلت بسوزه که چرا گازش گرفتی؟؟

قبول داری هر حرفی رو نمی شه خورد؟؟؟

نمی شه جلو بعضی حرفای نگفته رو گرفت؟؟باید بار سنگینشونو از دوشت برداری؟؟؟

اخه بعضی حرفا بار دارن ... بار معنایی عجیبی دارن

این حرفا از دل میان بیرون ...

ولی اگه دل نداشته باشیم چی؟؟؟ دل و دماغ نداشته باشیم چی؟؟؟

اون موقع چطوری از پسشون بر بیاییم؟؟

اگه نخواستین حرفی بزنین ... تو رو خدا نزنین ... اینا سوالای مهمی نبودن گر چه جوابای مهمی دارن

ولی برا یه شروع بد نیست گاهی...!

 TinyPic image

+ نوشته شده در  ساعت 1:31  توسط م ل ی ح ه   | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo