روشنایی چراغ های خیابان خوشامدگوی گرم سرمای شبانه ای بود که داشت از راه می رسید انحنای نیمکت پارک با ستون فقرات خسته اش اشنا بود . پتوی پشمی دور شانه هایش پیچیده شده بود و ارامش بخش بود و یک جفت کفشی که امروز در میان زباله ها پیدا کرده بود کاملا اندازش بودن فکر کرد
خدایا زندگی چقدر خوبه ...
+
نوشته شده در ساعت 23:10 توسط م ل ی ح ه
|



