تبليغاتX
بر بال شاپرک ها
 

به دخترک نگاه کرد ... اشک تو چشمان دخترک جمع شده بود ... بغض سنگینی ازارش میداد

نگاه  افسرده دخترک امونش رو برید ... سنگ تو دستاش رو محکم فشرد ... با فریادی از ته دل

سنگ رو پرت کرد ... چهره دخترک هزار تکه شد ... وحشت زده به زمین خیره شد ... زمین به طرز

ازار دهنده ای چشمک میزد ... با درماندگی روی دو زانویش افتاد ... حالا دیگه خورده شیشه ها هم

به او  می خندیدن ... افکارش بهم ریخته بود ... احساس پوچی میکرد ... احساس دور شدن از خود !

حتی شهامت نگاه کردن به آینه را نیز نداشت ... از دیدن خودش در آینه احساس عذاب میکرد  !

او به نفرتی دیوانه وار مبتلا شده بود ... نفرت از خود !

TinyPic image

                                             

+ نوشته شده در  ساعت 1:32  توسط م ل ی ح ه   | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo