دو کودک از دور همدیگر رو شناختن ... دستاشونو تو هوا بالا پایین کردن .
هی به هم نشونه رفتن ... بالاخره به سمت هم دویدن ...وقتی به هم رسیدن
تو نفس های هم گم شدن ! کودک کوچیکتر نفس زنان و پر التهاب جیغ زد :
امروز خدا رو دیدم !
کودک بزرگتر باحسرت داد زد : مرگ من؟؟؟ کودک کوچیکتر جواب داد :
به مرگ عروسکم!
کودک بزرگتر ساکت شد ... نفس نفس نمی زد ... روی زمین پهن شد ... !
کودک کوچیکتر اشک ریخت ... دستای سرد کودک همبازیش رو گرفت !
صداش کرد ولی صداش نیومد!بازم اشک ریخت ... به اسمون نگاه کرد
گریه کنان گفت: من خدا رو ندیدم ... خدا دیده نمیشه !
روح کودک بزرگتر لبخند زد ... !

۶/۷/۸۶ ... ملیحه
+
نوشته شده در ساعت 11:55 توسط م ل ی ح ه
|


